یه سرنوشت بگویید:اسباب بازی هایت بی جان نیستند (آدمند) میشکنند
اما اینبار دیگه نمیدونم باید از چیا بنویسم از کجاها بگم و اصلا واسه چی باید بگم چون حرفای من رو همه اونایی که مثل خودمن خوب میفهمن از عشقایی بگم که بازی شدن واسه این دخترای آهن پرست یا از عاشقایی که میشکنه دلاشون گرچه عشقشون نبوده هوس دیگه دستم به نوشتن نمیره واقعا نمیتونم اون موقع ها نمیدونستم چی باید بنویسم اما مینوشتم و هر روووووز خدا آپ بودم اما الان میدونم باید از چی بنویسم ولی نمیتونم چون هر بار که میخوام بنویسم اشکام اجازه نوشتن رو ازم میگیرن فقط میخوام ازتون چندتا سوال بپرسم چرا اکثرا وقتی به جایی میرسید خودتونو گم میکنید چرا وقتی یکی جدید ژیدا میشه قبلی رو دور میزنید چرا دوست دارید سواری بگیرید آخه چرا چرا چرا........ نمیتونم دیگه نمیتونم بنویسم روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود رو توی خودم غرق نکنم دریایی که همه روم قایق بندازنو روم سوار باشنو لذت ببرن من به ارزوم رسیدم دریا شدم اما هرکی رسید به طرفم سنگ انداخت و خندید سنگ پرتاب کردن و خوشحال بود که سنگش هر دفعه بیشتر روی سطح بدنم بالا و پایین میره و جلو میره اینقدر سنگ انداختن که آخر قلبم رو هدف زدن و منو کردن صخره حالا من صخره ی سنگی شدم و اونا دریا اما هنوز که هنوز با این که من سنگم اونا ولم نمیکنن و با تازیانه ی موجشون تکه تکه از سنگای وجودمو سیقل میدن و دارن هنوز که هنوز واسه کوچیک کردنم و نابودیم تلاش میکنن که امیدوارم هرچه زودتر نابودیم رو هم ببینن تا من به ارامش ابدی برسم دركنج دلم عشق كسی خانه ندارد در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي پروانه امشب پر مزن اندر حريم يار من در خلوت من نگاه سبزت جاریست این قسمت بی تو بودنم اجباریست افسوس نمی شود کنارت باشم بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت عشق امانت با ارزشي است که هر کسي تو قلبش ميگذارد براي همينه که هر وقت بخواي عشقت را از کسي پس بگيري بايد قلبشو بشکني با استخوان وجودم قلمی سازم و با خون جگرم جوهری وبا آن می نویسم دوستت دارم دوری فقط تعبیریست که فاصله ها دارند اما بی خبرند از نزدیکی دلها مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است من که به معجزه عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد ................هرچه بادآباد تو بشو ساحل قلبم من میشم ماهی مرده تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرده ...همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند ...به جز مداد سفيد... با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست اگه میتونه غریبه تورو خوشبخت کنه یارم دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم میگذرم از دلت اما اون توی خاطرت بمونه واسه یارت کم نزاری بی تو یارت نمیتونه بهش نگو حتی که دستات یه روزی پناه من بود صورت ماه و قشنگت یه زمانی ماه من بود من که عاشقم میفهمم سخت این ها رو شنیدن سخت توی چشمای یارت عشق یک قریبه دیدن من که عاشقم میفهمم چه قدر سخت نباشی مرگه واسش که ببینه با غریبه آشنا شی با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست اگه میتونه قریبه تورو خوشبخت کنه یارم دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم برو خوش باش نازنینم من خوشم به دل خوشیهام بگذر از شکستن من دستش رو بگیر تو دستات نبری از یادت اشک باید ریخت،زار باید زد عشق یعنی این خود پرستی را بارها دار باید زد نبری از یادت... شب مهتابی را نفس خسته بی خوابی را نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست من تو را در قفس سینه خود می خواهم من تو را می خواهم نبری از یادت ... آن شب تنهایی آن شب ملتهب رویایی دست من در طلب ماه به رخسارت خورد دستی اما دل من را افسرد من به چشمان تو جان بخشیدم نی که در چشم تو جان را دیدم نبری از یادت التماس دل غمگین مرا نبری از یادت من تو را می خواهم باز بی چون و چرا می خواهم نبری از یادت دیروز بود اره دیروز بود از خودم...از زندگی از صدای حباب های آکواریومم از ساعت..از دقیقه...از ثانیه هام از دنیا...از آدماش از روزای تکراری از دروغ های انسانها و خیلی از (ازهـــــــــــای) دیگه خـــــــــــسته شده بودم اره خسته شده بودم امدم خودم رو راحت کنم یـک دفعه چشمام یه دیوان حافظ افتـاد که کنار میز کامپیوترم بود رو به اسمون کردم وگفتم که اگر من خودم رو خلاص کنم توی اون دنیا خدا میبخشتم یا نه؟ یـک صلوات فرستادم و دیوان رو باز کردم و این شعر برام امد: ای نور چشم من سختی هست گوش کن تا ساغرت پر است بنوش و نوش کن در راه عشق وسوسهُ امر بسی است پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن ادامش رو خودتون بگردید پیدا کنید

تورابااشک وخون از دیده بیرون راندم اخرهم
که تادرجام وقلب دیگری ریزی شراب ارزوهارا
بزلف دیگری اویزی ان گلهای صحرارا
مگوبا من….. مگو دیگراز هستی ومستی
توسرتا پاوفابودی
تو بادرد اشنا بودی
ولی ای مهربان من
بگو اخر که از اول کجا بودی
توای تنها امیدم
بی من از ان کوچه ها بگذر
مرایکدم بیاد اور
بیاد اور که میگفتم:
بیا امیدجان من
بیا تن را زقیدارزوهایش جداسازیم
بیا میعادخودرا برجهان دیگر اندازیم
من ان خودروگیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه وخنده هایم بوی غم دارد
مراازسینه بیرون کن
ببر از خاطر اشفته نامم را
بزن برسنگ جامم را
مرابشکن ،مرابشکن
کنون از من بجا مشتی پراز اشیان مانده
واهی زیر سقف اسمان مانده
بیا اتش بزن این اشیان ،این بال وپر هارا
رها کن این دل غمگین وتنها را
بیاد اور که اکنون بی تو خاموشم
زخاطر ها فراموشم
ویک تک لاله وحشی ، بجای لاله برگور دل من
روشن است اکنون
تورا راندم
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق وامیدت
شودامید جاویدت
توراراندم ولی هرگز مگو بامن
که اصلا معنی عشق ومحبت را نمیدانم
که در چشمان تو نقش غم ودردت نمیخوانم
تورا راندم
ولی ان لحظه گویی اسمان می مرد
جهان تاریک می شد،کهکشان می مرد
درون سینه ام ناله میزد:
بازکن از پای زنجیرم،که بگریزم،به دامانش بیاویزم
به او بااشک وخون گویم:مرو من بی تو میمیرم
ولی من درمیان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم
برای دیگری سرکن نوای عشق ومستی را....
بخوان در گوش جان دیگری اوای هستی را....
اس ام اس عاشقانه سری ۴![]()
كسی جای دراین كلبه ویرانه ندارد
دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كسی تاب نگهداری دیوانه ندارد
شايد صداي پرپرت از خواب بيدارش كند
...هيچ کسي به او کار نمي داد
...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}
...يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند
...مداد سفيد تا صبح کار کرد
...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد
...صبح توي جعبه ي مداد رنگي ها ...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
.jpg)

| Design By : Pichak |



