تبليغاتX
ღ•♥•ღ عشقولانهღ•♥•ღ

ღ•♥•ღ عشقولانهღ•♥•ღ

یه سرنوشت بگویید:اسباب بازی هایت بی جان نیستند (آدمند) میشکنند

بازم  من  برگشتم:

 

اما  اینبار  دیگه  نمیدونم باید  از  چیا  بنویسم  از  کجاها  بگم و اصلا واسه چی  باید  بگم  چون  حرفای  من رو  همه  اونایی  که  مثل خودمن  خوب  میفهمن از  عشقایی  بگم که  بازی  شدن  واسه  این  دخترای  آهن  پرست  یا  از  عاشقایی  که میشکنه  دلاشون گرچه  عشقشون  نبوده هوس دیگه  دستم  به  نوشتن  نمیره واقعا  نمیتونم  اون موقع ها  نمیدونستم  چی  باید  بنویسم  اما  مینوشتم  و  هر  روووووز خدا آپ  بودم  اما  الان  میدونم  باید  از  چی  بنویسم  ولی  نمیتونم چون  هر  بار  که  میخوام بنویسم  اشکام  اجازه نوشتن  رو  ازم  میگیرن  فقط  میخوام  ازتون  چندتا  سوال  بپرسم  چرا اکثرا  وقتی  به  جایی  میرسید  خودتونو  گم  میکنید  چرا  وقتی  یکی  جدید  ژیدا  میشه  قبلی  رو  دور  میزنید چرا  دوست  دارید  سواری  بگیرید   آخه  چرا  چرا  چرا........

 

 

نمیتونم  دیگه  نمیتونم  بنویسم

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:21 توسط سامان|

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 21:22 توسط سامان|

من  همونم که یه  روز  دوست  داشتم  دریا  باشم  دریایی که هیچ  کسی

رو  توی  خودم  غرق  نکنم  دریایی که  همه  روم قایق  بندازنو روم 

سوار باشنو  لذت  ببرن من  به  ارزوم  رسیدم  دریا  شدم  اما  هرکی 

رسید  به  طرفم  سنگ  انداخت و خندید  سنگ  پرتاب  کردن و 

خوشحال  بود که  سنگش  هر  دفعه بیشتر روی سطح بدنم بالا و پایین 

میره و جلو  میره  اینقدر  سنگ  انداختن که  آخر قلبم  رو  هدف  زدن و 

منو  کردن صخره حالا من  صخره ی سنگی  شدم و اونا  دریا   اما 

هنوز که  هنوز  با  این  که من سنگم اونا  ولم  نمیکنن و با تازیانه ی

موجشون تکه تکه  از سنگای  وجودمو سیقل میدن و دارن هنوز که 

هنوز  واسه کوچیک  کردنم و نابودیم  تلاش میکنن که  امیدوارم  هرچه 

زودتر نابودیم  رو  هم  ببینن  تا  من  به  ارامش  ابدی برسم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:54 توسط سامان|

مرابشکن
تورابااشک وخون از دیده بیرون راندم اخرهم
که تادرجام وقلب دیگری ریزی شراب ارزوهارا
بزلف دیگری اویزی ان گلهای صحرارا
مگوبا من….. مگو دیگراز هستی ومستی
توسرتا پاوفابودی
تو بادرد اشنا بودی
ولی ای مهربان من
بگو اخر که از اول کجا بودی
توای تنها امیدم
بی من از ان کوچه ها بگذر
مرایکدم بیاد اور
بیاد اور که میگفتم:
بیا امیدجان من
بیا تن را زقیدارزوهایش جداسازیم
بیا میعادخودرا برجهان دیگر اندازیم
من ان خودروگیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه وخنده هایم بوی غم دارد
مراازسینه بیرون کن
ببر از خاطر اشفته نامم را
بزن برسنگ جامم را
مرابشکن ،مرابشکن
کنون از من بجا مشتی پراز اشیان مانده
واهی زیر سقف اسمان مانده
بیا اتش بزن این اشیان ،این بال وپر هارا
رها کن این دل غمگین وتنها را
بیاد اور که اکنون بی تو خاموشم
زخاطر ها فراموشم
ویک تک لاله وحشی ، بجای لاله برگور دل من
روشن است اکنون
تورا راندم
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق وامیدت
شودامید جاویدت
توراراندم ولی هرگز مگو بامن
که اصلا معنی عشق ومحبت را نمیدانم
که در چشمان تو نقش غم ودردت نمیخوانم
تورا راندم
ولی ان لحظه گویی اسمان می مرد
جهان تاریک می شد،کهکشان می مرد
درون سینه ام ناله میزد:
بازکن از پای زنجیرم،که بگریزم،به دامانش بیاویزم
به او بااشک وخون گویم:مرو من بی تو میمیرم
ولی من درمیان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم
برای دیگری سرکن نوای عشق ومستی را....
بخوان در گوش جان دیگری اوای هستی را....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 15:6 توسط سامان|

اس ام اس عاشقانه سری ۴

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

دركنج دلم عشق كسی خانه ندارد
كسی جای دراین كلبه ویرانه ندارد

دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
كسی تاب نگهداری دیوانه ندارد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

پروانه امشب پر مزن اندر حريم يار من
شايد صداي پرپرت از خواب بيدارش كند

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

در خلوت من نگاه سبزت جاریست این قسمت بی تو بودنم اجباریست افسوس نمی شود کنارت باشم بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

عشق امانت با ارزشي است که هر کسي تو قلبش ميگذارد براي همينه که هر وقت بخواي عشقت را از کسي پس بگيري بايد قلبشو بشکني

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

با استخوان وجودم قلمی سازم و با خون جگرم جوهری وبا آن می نویسم دوستت دارم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها دارند اما بی خبرند از نزدیکی دلها

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است من که به معجزه عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد ................هرچه بادآباد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

تو بشو ساحل قلبم من میشم ماهی مرده تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرده

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.samanshirazi.blogfa.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 22:20 توسط سامان|

 

...همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند

...به جز مداد سفيد...
...هيچ کسي به او کار نمي داد

...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري
}
...يک شب که مداد رنگي ها  توي سياهي کاغذ گم شده بودند

...مداد سفيد تا صبح کار کرد

...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

...صبح توي جعبه ي مداد رنگي ها ...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:25 توسط سامان|

 

 

با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس

بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس

پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست

هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست

اگه میتونه غریبه تورو خوشبخت کنه یارم

دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم

میگذرم از دلت اما اون توی خاطرت بمونه

واسه یارت کم نزاری بی تو یارت نمیتونه

بهش نگو حتی که دستات یه روزی پناه من بود

صورت ماه و قشنگت یه زمانی ماه من بود

من که عاشقم میفهمم سخت این ها رو شنیدن

سخت توی چشمای یارت عشق یک قریبه دیدن

من که عاشقم میفهمم چه قدر سخت نباشی

مرگه واسش که ببینه با غریبه آشنا شی

با چشات میخندی اما تو دلت یک چیز دیگس

بهم میگی عزیزم و حیف تو دلت عزیز دیگس

پنهونش نکن میفهمم میدونم که اشتباه نیست

هرچی باشه اون رو میخوای عزیزم این که گناه نیست

اگه میتونه قریبه تورو خوشبخت کنه یارم

دستت رو خودم با شادی توی دست اون میزارم

برو خوش باش نازنینم من خوشم به دل خوشیهام

بگذر از شکستن من دستش رو بگیر تو دستات

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 14:21 توسط سامان|

نبری از یادت...

اشک باید ریخت،زار باید زد

عشق یعنی این...

خود پرستی را بارها دار باید زد...

نبری از یادت... شب مهتابی را

نفس خسته بی خوابی را

نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...

رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست

من تو را در قفس سینه خود می خواهم

من تو را می خواهم...

نبری از یادت ... آن شب تنهایی

آن شب ملتهب رویایی...

دست من در طلب ماه به رخسارت خورد

دستی اما دل من را افسرد...

من به چشمان تو جان بخشیدم

نی که در چشم تو جان را دیدم

نبری از یادت...

التماس دل غمگین مرا

نبری از یادت...

من تو را می خواهم...

باز بی چون و چرا می خواهم

نبری از یادت

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:24 توسط سامان|

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سیبه منتنفرم ...

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:0 توسط سامان|

دیروز بود اره دیروز  بود

از خودم...از زندگی

از صدای حباب های آکواریومم

از ساعت..از دقیقه...از ثانیه هام

از دنیا...از آدماش

از روزای تکراری

از دروغ های انسانها

و خیلی از (ازهـــــــــــای) دیگه

خـــــــــــسته شده بودم

اره خسته شده بودم

امدم خودم رو راحت کنم

یـک دفعه چشمام یه دیوان حافظ افتـاد که کنار میز کامپیوترم بود

رو به اسمون کردم وگفتم که اگر من خودم رو خلاص کنم توی اون دنیا خدا میبخشتم یا نه؟

یـک صلوات فرستادم و دیوان رو باز کردم و این شعر برام امد:

ای نور چشم من سختی هست گوش کن    تا ساغرت پر است بنوش و نوش کن

در راه عشق وسوسهُ امر بسی است      پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

ادامش رو خودتون بگردید پیدا کنید

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:24 توسط سامان|


آخرين مطالب
» بازگشت تلخ
» داستان عشق
» درد و دل
» مرا بشکن
» اس ام اس سری 4
» مداد رنگی
» عزیزم
» نبری از یادم
» کرم و پروانه
»

Design By : Pichak